تبليغاتX
تا بیکران خاموش

تا بیکران خاموش

آرام می گیرم . آرام می گیرم وفتی در خیالم حتی سر به بازوی امن تو یه خواب می روم

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.


گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز میکند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.


از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:3  توسط میترا  | 

زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می‌کنی با من

و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز

در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می‌چسبانی به من


هنوز باورم نمی‌شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می‌نشینم

که سال‌ها

چشم دیدنش را نداشته‌ام

عباس صفاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:2  توسط میترا  | 

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:58  توسط میترا  | 

به اطراف نگاه می کنم جز کتاب هایم چیزی برایم نمانده ،
آن ها را هم زیر پایم می گذارم
دست دراز می کنم
باز هم دستم نمی رسد
دوباره به اطراف نگاه می کنم
دست نوشته هایم :
دست نوشته هایم را تا میکنم
زیر پایم ....
دست دراز.....
.......
آه که من هر چه که داشتم
برای کشیده شدن سوی تو تاراج کرده ام
و اما
از من منی باقی است
که می بایست
کشیده شود
انعطافی بس ژرف
می کشم
خود را می شکم
به سمت تو کشیده می شوم
دستم
دستت
لمس میکنم
...........
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:7  توسط میترا  | 

نگاه تو  حجم مرا پر می کند
و من پر می شوم از خواستن هایی که حجیم شده اند
به تفاوت احساس مس کنم
انبوهی خویش را
در تهاجم نگاه تو
و تمام پرسش هایم را پاسخ می گیرم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 9:19  توسط میترا  | 

به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت.

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود

تنها مادر بزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش که خمیده بود

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:2  توسط میترا  | 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
 وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 22:53  توسط میترا  | 

این روزها به حرمت باران حرفی نمی زنم که برنجی

هرگز نگفته ام آشفته می زنم 

اعلام وضعیت از جانب دلم :

بحران---------------------------

پس زودتر بیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 22:5  توسط میترا  | 

گاهی دلم برای خودم کباب می شود
بوی کباب می پیچد
تا حوالی دور دست های دلت
یادم نیست گفته باشی : کباب دوست ندارم
می نشینم
منتظر
که بیایی
بوی کباب پیچیده
ریحان هم چیده ام
از باغ سبز دلت
کباب از من ، ریحان از تو ، نان هم از خدا
چه نان و کباب و ریحانی
زود بیا
کباب سرد می شود از دهن می افتد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 8:50  توسط میترا  | 

یک حادثه یک درنگ اندک در هم

جاری شدن دو رود کوچک در هم

جز عشق مگر چه می تواند باشد

پیچیدن دو سافه کوچم در هم

 

جلیل صفر بیگی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:13  توسط میترا  | 

من تو را لمس نمی کنم  من تو را زیارت می کنم

تو بوی بهشت با خود داری

دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه ات و بازویت و پلک هایم را ببندم

" من نگاهت می کنم وقتی آرام و با اطمینان نفس می کشی ."

عطر نفس ات را دوست می دارم و چهره ات را.

"آرام می گیرم . آرام می گیرم وفتی در خیالم حتی سر به بازوی امن تو یه خواب می روم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 19:57  توسط میترا  | 

من تو را لمس نمی کنم  من تو را زیارت می کنم

تو بوی بهشت با خود داری

دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه ات و بازویت و پلک هایم را ببندم

" من نگاهت می کنم وقتی آرام و با اطمینان نفس می کشی ."

عطر نفس ات را دوست می دارم و چهره ات را.

"آرام می گیرم . آرام می گیرم وفتی در خیالم حتی سر به بازوی امن تو یه خواب می روم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 19:56  توسط میترا  | 

دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگه
و من برای خودم چقدر دلم تنگه
و من سالهاست برای خودم دلم تنگه
و من چقدر برای خودم دلم تنگه
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 15:18  توسط میترا  | 

خدای من در قرنی که بر من گذشته است در نیمروز امروز ، ناخوداگاهم چند بار آن مسیر خوشبختی آسودن را پیموده باشد ، خوب است؟؟؟؟

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 20:42  توسط میترا  | 

دیگر حوصله گفتگو با هیچ کس را ندارم ، مغزم خسته و خودم کلافه می شوم و دقایقی اگر ادامه یابد واکنش نشان می دهم که طبیعی است غیر منطقی به نظر برسد . به هر حال احساس دقیقم از زندگی این است که نسبت به همه کس و اصولا نسبت به کم و کیف زندگی بیگانه شده ام . احساس میکنم دیگر چیز جالبی برایم ندارد جز سیاه کردن همین صفحات ، صفحات . آدم ها را ...آدم ها را موجوداتی می بینم که  می خورند و می خورند و می خورند تا فردای روز با خرسندی تمام بروند خود را ....تا باز بتوانند بخورند و بیاشامند و حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند درباره خوردن و آشامیدن و جمع شدن یا امکان جمع شدن و درباره همه را ه هایی که به این امکان ها منجر می شود ، و از خودم می پرسم پس قدر سکوت چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سکوت
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 11:16  توسط میترا  | 

آدمی در زندگی گاه آنچنان دچار نسیان می شود که نام خود را هم از یاد می برد.
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:7  توسط میترا  | 


نمی دونم چرا اسمش شد این .
مثل همیشه یکدفعه تصمیم گرفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 16:2  توسط میترا  | 

بيابان را سراسر، مه گرفتست
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم مه، عرق
مي ريزدش آهسته از هر بند
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود، عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند. به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهند گفت :
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پاييد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهان است، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته
نفس بشكسته در هذيان گرم
مه عرق مي ريزدش آهسته از هر بند...


احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:49  توسط میترا  | 

حتی اگر خلاصه شود چارسوی دشت

در پنجه‌های شیر؛

آهوی من! نمیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:34  توسط میترا  | 

دوستت دارم ای باغ!

گرچه بر شاخه‌هایت

میوه‌ای نیست جز زاغ.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:33  توسط میترا  |